نوشته های خصوصی من

نوشته هایم را نخوانید

یادت می آید؟ ما عاشق بودیم…

دیدگاهی بگذارید »

انگار همان راه اولی که داشتیم طی میکردیم بهترین راه بود. راهی که من و تو از هم دور و دورتر میشدیم تا دیگر نشانه ای از آشناییمان نماند. طوری رفتار میکنی با من گویی هیچ چیزی بینمان نبوده. انگار کاملاً غریبه ای با من. در حالی که هم من میدانم هم خودت، که ما همدیگر را دوست داشتیم. نگاه های پر نیازمان یادت رفته؟ ای کاش همان روزها از تو مدرکی میگرفتم مبنی بر وجود عشقی بین من و تو. دلم میخواهد بیایم و دستانت را بگیرم و بگویم دوستت دارم. اما آنقدر نگاهت سرد شده که نمیتوانم باور کنم این تو، همان توی سابق هست. شاید هم تو دیگر آن توی سابق نیستی. شاید من فقط من مانده ام. انگار سالهاست که زمان برایم ایستاده و در سکون بسر میبرم. هیچ خاطره ی جدیدی ندارم که برایت بگویم. هر چه در افکارم جستجو میکنم جز خاطرات تو نیست. شاید من اشتباه کردم. شاید باز هم اشتباه میکنم. نمیدانم چه طور حالیت کنم. من تو را دوست میدارم. آیا این یک اشتباه است؟ فقط چیزی بگو. حتی بگو دوستت ندارم. ولی بگو یادت می آید؟ ما عاشق بودیم…

نوشته شده توسط غریبی از کوی آشنایی

ژوئیه 22, 2008 در 7:57 ب.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.