بایگانیِ جولای 22nd, 2008
یادت می آید؟ ما عاشق بودیم…
انگار همان راه اولی که داشتیم طی میکردیم بهترین راه بود. راهی که من و تو از هم دور و دورتر میشدیم تا دیگر نشانه ای از آشناییمان نماند. طوری رفتار میکنی با من گویی هیچ چیزی بینمان نبوده. انگار کاملاً غریبه ای با من. در حالی که هم من میدانم هم خودت، که ما همدیگر را دوست داشتیم. نگاه های پر نیازمان یادت رفته؟ ای کاش همان روزها از تو مدرکی میگرفتم مبنی بر وجود عشقی بین من و تو. دلم میخواهد بیایم و دستانت را بگیرم و بگویم دوستت دارم. اما آنقدر نگاهت سرد شده که نمیتوانم باور کنم این تو، همان توی سابق هست. شاید هم تو دیگر آن توی سابق نیستی. شاید من فقط من مانده ام. انگار سالهاست که زمان برایم ایستاده و در سکون بسر میبرم. هیچ خاطره ی جدیدی ندارم که برایت بگویم. هر چه در افکارم جستجو میکنم جز خاطرات تو نیست. شاید من اشتباه کردم. شاید باز هم اشتباه میکنم. نمیدانم چه طور حالیت کنم. من تو را دوست میدارم. آیا این یک اشتباه است؟ فقط چیزی بگو. حتی بگو دوستت ندارم. ولی بگو یادت می آید؟ ما عاشق بودیم…