بایگانیِ جولای 17th, 2008
بگوکه تو هم دچاری…ای لعنت بر این غرور
نمیدانم چطور شد که تو و من، ما که نشدیم هیچ، با هم غریبه هم شدیم. این غرور بی مذهب که تو گرفتارش هستی از غروری که من هم داشتم لعنتی تر هست. ببین چطور خودم را می شکنم تا تو احساس راحتی کنی. وانمود میکنی فقط من هستم که به تو نیاز دارم. خدایی ناکرده جلوی من عشقت را نشان ندهی…
نمیدانی چه قدر منتظرت بودم که بیایی…
نمی دانی چقدر به تو فکر میکنم…
نمی دانی چقدر به وجود دستانت نیاز دارم…
برای خدا تو هم چیزی بگو،
حرفی بزن،
به خدا با دل شکسته ام میروم و دیگر هیچ نمیگویم…
اگر غرورت را نشکنی…