نوشته های خصوصی من

نوشته هایم را نخوانید

بایگانیِ جولای 17th, 2008

بگوکه تو هم دچاری…ای لعنت بر این غرور

بدون دیدگاه

نمیدانم چطور شد که تو و من، ما که نشدیم هیچ، با هم غریبه هم شدیم. این غرور بی مذهب که تو گرفتارش هستی از غروری که من هم داشتم لعنتی تر هست. ببین چطور خودم را می شکنم تا تو احساس راحتی کنی. وانمود میکنی فقط من هستم که به تو نیاز دارم. خدایی ناکرده جلوی من عشقت را نشان ندهی…

نمیدانی چه قدر منتظرت بودم که بیایی…

نمی دانی چقدر به تو فکر میکنم…

نمی دانی چقدر به وجود دستانت نیاز دارم…

برای خدا تو هم چیزی بگو،

حرفی بزن،

به خدا با دل شکسته ام میروم و دیگر هیچ نمیگویم…

اگر غرورت را نشکنی…

نوشته شده توسط غریبی از کوی آشنایی

جولای 17, 2008 در 11:19 ب.ظ

ارسال شده در برای عشق شماره ی دو

برچسب خورده با