Archive for جولای 2008
یادت می آید؟ ما عاشق بودیم…
انگار همان راه اولی که داشتیم طی میکردیم بهترین راه بود. راهی که من و تو از هم دور و دورتر میشدیم تا دیگر نشانه ای از آشناییمان نماند. طوری رفتار میکنی با من گویی هیچ چیزی بینمان نبوده. انگار کاملاً غریبه ای با من. در حالی که هم من میدانم هم خودت، که ما همدیگر را دوست داشتیم. نگاه های پر نیازمان یادت رفته؟ ای کاش همان روزها از تو مدرکی میگرفتم مبنی بر وجود عشقی بین من و تو. دلم میخواهد بیایم و دستانت را بگیرم و بگویم دوستت دارم. اما آنقدر نگاهت سرد شده که نمیتوانم باور کنم این تو، همان توی سابق هست. شاید هم تو دیگر آن توی سابق نیستی. شاید من فقط من مانده ام. انگار سالهاست که زمان برایم ایستاده و در سکون بسر میبرم. هیچ خاطره ی جدیدی ندارم که برایت بگویم. هر چه در افکارم جستجو میکنم جز خاطرات تو نیست. شاید من اشتباه کردم. شاید باز هم اشتباه میکنم. نمیدانم چه طور حالیت کنم. من تو را دوست میدارم. آیا این یک اشتباه است؟ فقط چیزی بگو. حتی بگو دوستت ندارم. ولی بگو یادت می آید؟ ما عاشق بودیم…
بگوکه تو هم دچاری…ای لعنت بر این غرور
نمیدانم چطور شد که تو و من، ما که نشدیم هیچ، با هم غریبه هم شدیم. این غرور بی مذهب که تو گرفتارش هستی از غروری که من هم داشتم لعنتی تر هست. ببین چطور خودم را می شکنم تا تو احساس راحتی کنی. وانمود میکنی فقط من هستم که به تو نیاز دارم. خدایی ناکرده جلوی من عشقت را نشان ندهی…
نمیدانی چه قدر منتظرت بودم که بیایی…
نمی دانی چقدر به تو فکر میکنم…
نمی دانی چقدر به وجود دستانت نیاز دارم…
برای خدا تو هم چیزی بگو،
حرفی بزن،
به خدا با دل شکسته ام میروم و دیگر هیچ نمیگویم…
اگر غرورت را نشکنی…
لذتی که در گناه هست…
نمیدانم چه چیزی در کارهای اشتباه هست که من را به سوی خود میکشد. با اینکه ذاتاً برای راه درست طراحی شده ام ولی همیشه از رفتن در راهی که میدانم اشتباه هست لذت میبرم. از دیدن چیزهایی که نباید دید هم همینطور. از شنیدن چیزهایی که نباید شنید هم. گویی لذتی که در گناه هست در هیچ چیز دیگری نیست. گرچه آثار سوءش در پایان کار از قبل مشخص است ولی لذت نقد را نمشود بیخیال شد!!! نمیدانم همه همینقدر که من ولع خلافکاری را دارم، دارند یا خیر. وقتی با این جمله روبرو میشم که “مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد” حتی اگر محتویات سایت برایم مهم نباشد عمداً بر روی فیلتر شکن کلیک میکنم تا به سایتی بروم که از آن منع شده ام.
برای دیدن تو می آیم
فردا با بهانه ی تازه ای می آیم به دیدارت. این اولین بار است در طول این 7 سال در یک هفته دو بار میبینمت. قبل از هفته ی گذشته دو سال بود که ندیده بودمت. آنقدر تغییر کرده بودی که برایم غریبه بودی. مثل دو سال قبلتر که آن موقع هم آنقدر تغییر کرده بودی که برایم غریبه بودی. دلم برای قدیم هایت تنگ شده. دلم برای زمانی که یک دختربچه ی معصوم بودی تنگ شده. ولی دیدن آن توی سابق دیگر از محالات است. به همین نوع جدیدت هم راضیم. فقط مشکل من زیبایی توست. نوع جدیدت خوب است. ولی دست نیافتنی تر شده ای. یک هفته طول کشید که آرام بگیرم ولی حالا دوباره میایم تا با دیدنت آتش بگیرم باز. قلبم نسبت به عشق هرز شده است. آتش عشقم زود شعله ور میشود…زود هم خاموش میشود. فقط چند روز درد دارد…
روزمرگی های من
اینروزها دچار روزمرگی ام. چند سالی میشود. صبر کنید ببینم، 4 سال اینجا، 3 سال از وقتی که تنها شدم… میشود 7 سال. دو سال هم قبل از آن دوران خوشی. میشود 9 سال. قبل از آن هنوز داشتم چیزهای جدید را تجربه میکردم و آن روزها، مرّگی نمیشدند. ولی حدوداً 9 سال دچار روزمرگی بودم. قرار گذاشتم با خودم که حداکثر تا یک سال و نیمه دیگر دچارش باشم. بعداز آن میخواهم زندگی کنم. یعنی بعداز 10 سال و نیم.